تبليغاتX
اولین جشنواره استانی دفاع مقدس

اولین جشنواره استانی دفاع مقدس

شهرستان ممسنی

با عرض سلام و ادب به ساحت مقدس شهیدانی که خونشان جوهر قلممان و

پیکرشان کاغذهایی است برای نوشتنمان و عرض ادب به محضر مادرانی که عزیز

ترین کسانشان را به پای سرزمین اجدادیمانقربانی کردند تا مسلک و شرف و وطنمان

( تکه تکه های جانمان ) در دست دشمنان و متجاوزان تاریخ نیفتد..

از بر گزیدگان این جشنواره در حضور چشمگیر شاعران عرصه ی دفاع مقدس

ممسنی تقدیر و جوایزی اهدا گردید .

در پایان هیت داوران اقدام به اعلام نتیجه نموده و بر گزیدگان را

به این شرح معرفی نمود.

شعر کلاسیک:

نفر اول: عبدالعظیم زارع

نفر دوم: زینب صبوری زاده

نفر سوم : محمد رضا برامکه

شایستگان تقدیر : حسین خلفی . زهرا رییس السادات . عاطفه جاهدی

شعر آزاد:

نفر اول : اعظم قلندری

نفر دوم: عبد الحسین انصاری

نفر سوم : سعید چوبینه و نواز احمدی ( مشترک)

شایستگان تجلیل: مسعود هوشمندی

شعر لری :

نفر دوم : اسماعیل موسوی

نفر سوم : بهنام کشاورز و جهانگیر زارع خفری ( مشترک)

لینک خبر در نشریه ی خبر جنوب http://khabaronline.ir/jonoob/archive/1387-6-30/08-87.06.30.jpg

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 12:14  توسط نواز احمدی  | 

 

با عرض سلام و ادب به ساحت مقدس شهیدانی که خونشان جوهر قلممان و پیکرشان کاغذهایی است برای نوشتنمان و عرض ادب به محضر مادرانی که عزیزترین کسانشان را به پای سرزمین اجدادیمان قربانی کردند تا مسلک و شرف و وطنمان ( تکه تکه های جانمان ) در دست دشمنان و متجاوزان تاریخ نیفتد.....

 

اینک در ۲۷ شهریور ماه ۱۳۸۷ آخرین کاری که از دستمان بر می آید بر گزاری همایش طلوع سرخ خواهد بود و تجدید میثاقی است با ماهیان خونین اروند و کارون که دل به دریا زده ایم تا با کوسه ها جنگی تن به تن را بیازماییم .

 

دوباره می سازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو میزنم اگر چه با استخوان خویش

  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 17:27  توسط نواز احمدی  | 

شبستان - بهرامیان

آمد درست زير شبستان گل نشست

دربين آن جماعت مغرور شب پرست
 

يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است
 

اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست

اين سومين رديف نمازی خيالی است
 

گلدسته اذان و من و های های های

الله اکبر و انا فی کل واد ... مست
 

سبحان من يميت و يحيی و لا اله

الا هو الذی اخذ العهد فی الست
 

يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)

(او فکر می کنيم در اين پرده مانده است
 

..........................
 

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو

با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست
 

دل می بری که...حی علی ...های های های

هر جا که هست پرتو روی حبيب هست
 

بالا بلند ! عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
 

باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
 

آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

 

سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله

الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست
 

سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد

سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست

 

سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده

سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست
 

سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...

سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
 

زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين

تا اهدنا الـصـ ... سرای تو راهی نمانده است
 

مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم

افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست

***

يک پرده باز بين من و او کشيده اند)

( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 17:37  توسط نواز احمدی  | 

 

 رازیست در جهان که فقط به بهای خون فاش خواهد شد.......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 17:56  توسط نواز احمدی  | 

 

« براي دختري كه به دل حسرت پدر دارد »

 


اي پيش پرواز كبوتر هاي زخمي


باباي مفقودالاثر، باباي زخمي


دور از تو سهم دختر از اين هفته هم پر


پس كي؟ كي از حال و هواي خانه غم پر؟


گيرم پدر يك آدم فرضيست ، باشد


تا كي فشار خون مادر بيست باشد؟


تا ياد دارم برگي از تاريخ بودي


يك قاب چوبي روي دست ميخ بودي


توي كتابم هر چه بابا آب مي داد


مادر نشانم عكس توي قاب مي داد


اينجا كنار قاب عكست جان سپردم


از بس كه از اين هفته ها سركوفت خوردم


من بيست سالم شد هنوزم توي قابي ؟!


خوب يك تكاني لااقل مرد حسابي!


يك بار هم از گيرودار قاب رد شو


از سيم هاي خاردار قاب رد شو


برگرد تنها يك بغل باباي من باش


ها ! يك بغل برگرد تنها جاي من باش


شايد تو هم شرمنده ي يك مشت خاكي؟!


جا مانده اي در ماجراي بي پلاكي


عيبي ندارد خاك هم باشي قبول است


يك چفيه و يك ساك هم باشي قبول است


اي دست هايت آرزوي دست هايم


ناز و ادايم مانده روي دستهايم


تنها تلاشش انتظار است و سكوت است


پروانه اي كه توي تار عنكبوت است


امشب عروسي مي كنم جاي تو خالي


پاي قباله جاي امضاي تو خالي


اي عكس هايت روي زخم دل نمك پاش


يك بار هم باباي معلوم الاثر باش


عظیم زارع - کازرون

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 17:38  توسط نواز احمدی  | 

 

1

چه پشتـکار شگرفی . . . هنوز در قفسم

هنوز هستم و از رو نمی‌رود نفسم

نفس بریده‌ی بی اختیار پاییزم

دخیل بسته‌ی زردم ، دچار پاییزم

تـنـم مزاحم تصمیم گرگ خواهد شد

تنی که کوچک و. . . بعدش بزرگ خواهد شد . . .

□  □  □

تنی که مادر خوبش به خاطر سفرش

به کوچه طعنه زد آب ریخت پشت سرش

و کوچه رفت . . . ولی جاده را نشانه گرفت

تنی نرفته ، سراغ از مسیر خانه گرفت

تنی که بی خبر از شب ، چراغ می‌خواهد

دلش گرفته . . . دلش نان داغ می‌خواهد

و توی سفره‌ی داغی که رفته زیر زمین

غذای خوب فقط نان داغ دارد و مین

هوای خوب که جا کرده‌است توی گلو

گرسنه می‌شود و می‌خوراندش از تـو

تنی که بودن خود را غلاف خواهد کرد

به جسم بی رمقش اعتراف خواهد کرد . . .

. . . و خون ، شهید بزرگی که تازه می‌آید

که با اجازه‌ی تـن ، بی اجازه می‌آید

که سرخ تر شده و سینه چاک می‌خواهد

برای واژه شدن مرد خاک می‌خواهد

صدای مادر از آن سوی جاده منتظر است

که ؛ "مرد خاک همینجاست ، روی ویلچر است "

و مرد من که پـر از بوی خاک آمده‌است

توقّعی است که با یک پـلاک آمده است

تنی که سخت نفس می کشد به خاطر من

همین سه حرف برایش به جای مانده : " و  ط  ن "

. . .

وطن ! خدای تنم ! نه . . . تن خدایی من !

بزرگ‌زاده‌ی خـون ! عشق شیمیایی من !

که بود از تـن مین خورده‌ات کنار کشید ؟

به دور خستگی‌ات سیم خاردار کشید ؟

که بـود محو شد از بیکرانه‌ی بـدنت ؟

که باز شیشه‌ی خون را شکسته توی تنت ؟

کجا مرا به دلیل تو خواب می‌کردند ؟

کجا از آمـدنم اجتـنـاب می‌کردنـد ؟

کدام جاده تنت را به این خرابه کشاند ؟

که رفت و نامه‌ی من را به مادرم نرسانـد

وطن ! تنی که برای تو می‌تـپـد این است

برای شانه‌ات این اتـفـاق سنگین است

برای شانه‌ات این اتفاق "جنگ" تر است

دلی که تیر ندارد ولی "تفنگ" تر است

دلی که تن شده و می‌تـپـد بدون درنگ

دلی که صلح ندارد فقط به خاطر جنگ

تنی که پشت به دریا ، برای شادی تو

دخیل بسته به سلّول انـفـرادی تــو

به من نگاه کن ! این من ، منِ برنده‌ی تـو

شهید خانه خرابت ، شهید زنـده‌ی تــو

شهید زنده‌ی یک درد بی جهت مـزمِـن

شهیدِ وصـل به کپـسول‌های اکسیژن

قسم به تشنگی‌ام قطره‌ای شراب بـده

به مستِ لحظه‌ای از پـیـکرت جواب بـده

به من که مادر خوبم به خاطر سفرم

به کوچه طعنه زد و آب ریخت پشت سرم

□  □  □

زمان که فعل محال است می رسد به جنون

زمین مسیر بلندی است ، جاده‌ای از خون

به او که دوست ندارد  دلش بزرگ شود

بگو  کجای کتابش نوشته ؛ گرگ شود

 

2

شانه از دست تو خالی است تکان می‌خواهم

با تو از حادثه هایت هیجان می‌خواهم

و تو از متن همین حادثه برمی‌خـیـزی

من گریزانم از این عشق . . . امان می‌خواهم

با تـو از حادثه لـبریزم و از حادثه پُـر

بی تـو مجنونم و مجنونم و جـان می‌خواهم

آه . . . وقتی سر این سفره‌ی خالی باشم

ترس از عشق ندارم غم نان می‌خواهم

درد اگر راه به این جاده‌ی زخمی بـبـرد

من از این راهِ پُـر از زخم نشان می‌خواهم

نیستی ، نیستی ، آنـقدر که از چشمانم

بی تــو یک جفت نـگاه نـگران می‌خواهم

بعد ، روزی سر این جاده‌ی زخم‌آلوده

زرد می‌آیی و از جسم تـو جان می‌خواهم

زرد می‌آیی و این حادثـه‌ی بی سر را

از تنِ زخمی آن عشق . . . از آن می‌خواهم

راه زخمی شده از فاصله ها می ترسم

جاده دور است و دراز است ، توان می‌خواهم

جاده دور است و دراز است که تنها باشم

نه . . . کسی نیست بیاید . . . چمدان می‌خواهم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 18:18  توسط نواز احمدی  |